X
تبلیغات
عاشق بی پناه

عاشق بی پناه

شبگردتنها

سلام من سمانه دخترعموی افشین هستم

امیدوارم شمادوست های عزیز یاری کنید.تاوقتی که پسرعمونیست این وبلاگ هدایت کنم.

بای

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:55  توسط افشین  | 

تنهایی وعشق

آدمی بودم تنها نه از لحاظ عاطفی. من بیشتر وقتم و با خودم

سر می کردم یعنی بیشتر موقع ها تو خودم بودم کاری به کسی

نداشتم چه تو خونه چه بیرون از خونه. بیشتر وقتم و تو خونه  

می گذروندم مگه کاری داشتم یا می رفتم سرکلاس تا از خونه

می رفتم بیرون نه اینکه بگم یه آدم گوش گیر بودم نه! وقتی

می رفتم بیرون آدما رو میدیدم ،که هر کس سرش تو کار خودش  

بود یا برعکس از سر یه چیز کوچیک دعواشون می شد من اینا رو

 میدیدم ترجیح می دادم که تنها باشم تا اینکه بخوام با کسی دوست

باشم، نمیخوام بگم که دوست داشتن بده یا با کسی دوستی نکنیم

نه. به همین منوال گذشت و گذشت تا اینکه واسه ی دانشگاه قبول

 شدم کارای دانشگاهو انجام دادم و شروع کردم می رقتم سر کلاس. 

یک ماهی گذشت دیدم شوروحال دانشگاه خیلی فرق داره همه با

هم دوستن این با اون حرف میزنه، اون به این کتاب میده خلاصه از

این جور کارها.... یه روز که رفتم سرکلاس چند تا از بچه ها اومدن

کنارم نشستن ازم می پرسیدن که چرا من با  کسی دوست نمیشم

منم بهشون گفتم بیشتر موقع ها تو خودمم بخاطر همین دیگه عادت

کرد که تنها باشم. دیگه حرفو،حرفو،حرف خلاصه با اون چند نفر دوست

 شدم روز به روز که از دوستی من با اون چند نفر میگذشت منم دیگه

 بیشتر به اطرافم دقت میکردم دیگه دوست نداشتم تنها باشم، دوست

 داشتم با آدم های بیشتری آشنا بشم. من به همین منوال سال اولو

گذروندم. من یه جورایی عوض شده بودم

دیگه مثل قبلأ نبودم دیگه داشتم از تنهایی فرار می کردم قبلأ من

 می رفتم سراغ تنهایی ولی این بار تنهایی میومد سراغ من.

من سال دوم دانشگاه رو متفاوت شروع کردم یه آدم شاد شدم ،

آدمی که دوست داشت با افراد بیشتری رابطه ی دوستی داشته

باشه شاید بخاطر همین بود که من قبلأ دوستی نداشتم یا اینکه قبلأ

 خیلی تنها بودم. با کمک اون چند نفر که سال قبل باهاشون دوست

شدم آدمی دیگه شدم،  زندگی واسم شیرین شده بود دیدم راجبه همه

چی عوض شده بود خلاصه یه آدمی شادو سر زنده. من اصلأ فکرشو

نمیکردم که من با اون گذشته ای که داشتم با اون همه تنهایی که کشیدم

 بخوام با کسی دوست بشم که از جنس مخالفم باشه یعنی پسر اونم

 چه دوستی که من با تمام وجود عاشقش بشم.داستان عشق من از این

قرار بود که: آشنایی منو وحید با یه کتاب شروع شد. یه روز که سر کلاس 

 بودم، قبل از اینکه استاد به کلاس بیاد یه پسر اومد کنارم ازم پرسید:

میشه چند دقیقه کتابتون و بهم قرض بدید منم بهش دادم چند دقیقه بعد

 کتابو پس آورد و ازم تشکر کرد همون روز که کلاس تموم شدو میخواستم

 برم خونه باز اومدو ازم خواست که کتابم و تا فردا بهش بدم منم باز کتابم و

 بهش دادم خدافظی کردو رفت. من نمیدونستم که اینا همه بهانه است و

 فقط میخواد بهم نزدیک بشه فردا شدو باز رفتم سرکلاس وقتی میخواستم

وارد دانشگاه بشم وحید دم در وایساده بود .

کتابمم دستش بود کتاب و بهم داد و گفت: ممنون منم گفتم خواهش

 می کنم میخواستم برم سرکلاس یهو برگشت و بهم گفت: راستشو

بخوای من، من گفتم تو چی گفت: هیچی فقط هر موقع وقت کردی به

 کتاب یه نگاهی بنداز اینو گفت و رفت من رفتم سرکلاس کتاب و باز کردم

 دیدم یه کارت وسط کتاب که روش نوشته بود ( چگونه بنویسم دوستت

دارم که جمله ی دوستت دارم برای تو خیلی کم است) شمارشم زیرش

نوشته بود وقتی اومد، دید که کارت دستمه سرشو انداخت پائین و رفت

 نشست اون موقع همه چی رو فهمیدم که چرا همیشه نزدیکم بود. بعد

 از اون کارت باز چند تا متن عاشقانه بهم داد تقریبأ چهار ماه گذشت و هی

 بهم متن عاشقانه می داد. یه روز بهم گفت: من این متنارو با تمام احساسم

 واست می نویسم از وقتی که دیدمت روز و شب من یکی شده چرا نمیخوای

جواب منو بدی، من چیزی نگفتم و رقتم. پسر بدی نبود ولی چون من همیشه

 تنها بودم نمیتونستم بهش اعتماد کنم می ترسیدم بهش دل ببندم. هفت،

هشت ماهی گذشت کم کم داشت بهم ثابت میشد که واقعأ دوسم داره

خلاصه منم کم کم بهش نزدیک شدم، کم کم بهش دل بستم وقتی به

خودم اومدم دیدم عاشقش شدم دیونه وار یه روز بهش گفتم من تنهایی

 زیاد کشیدم اگه روزی منو تنها بذاری، یهوجلو دهنمو گرفت و گفت: هیچ

وقت این حرف و دوباره نگو من اگه زمانی بخوام تنهات بذارم بدون مردم،

 بدون دیگه تو این دنیانیستم فقط مرگ منو از تو جدا میکنه.

خدایی سر حرفش موند. ما همدیگه رو خیلی دوست داشتیم تصمیم

گرفتیم ازدواج کنیم وحید با خانوادش اومدن خواستگاری بعد از پشت سر

 گذاشتن یه سری از چیزا بالاخره خانواده هامون راضی شدن که نامزد

بشیم منو وحید خیلی خوشحال بودیم که داشتیم به هم میرسیدیم با

 هم رفتیم حلقه ی نامزدی خریدیم و و.... بالاخره روز جشن نامزدی

رسید ما نامزد شدیم حلقه هارو کردیم تو انگشت همدیگه با هم قسم

 خوردیم هیچ وقت همدیگه رو تنها نزاریم. خلاصه یک ماهی گذشت

 بهترین روزهای زندگیمو داشتم با وحید میگذروندم. از روزی که به

 وحید دل بستم همیشه ته دلم می لرزید که باز تنها نشم. ولی برعکس

داشت همه چی خوب پیش می رفت دو تامون خوشحال بودیم که به

 زودی تا آخر عمر مال هم میشم. ما عقد کردیم ولی جشنی نداشتیم

 میخواستیم جشن عروسیمونو خیلی بزرگ بگیریم. یک ماه قبل از

عروسی ما با چند تا از آشناها که سر جمع میشدیم پنج نفر رفتیم

شیراز خیلی به ما خوش گذشت مخصوصأ به منو وحید تو راه برگشتن

بودیم که ما تصادف خیلی بدی کردیم این طور بد که دونفر از ما مردن

که یکیشون وحید بود ولی من نمیدنستم چون که تا یک هفته تو کما

بودم بعد از یک هفته وقتی به هوش اومدم اولین چیزی که پرسیدم 

 این بود که: وحید کجاست، وحید حالش خوبه پس چرا پیشم نیست

 ولی هیچکی چیزی نمیگفت، گفتم نکنه وحید چیزیش شده

 این و که گفتم مادر وحید زد زیر گریه گفت: آره وحید دیگه پیش ما

نیست این وکه گفت من خشکم زد از حال رفتم. بعد از ده روز از بیمارستان

مرخص شدم رفتم سر خاک وحید اینقدر گریه کردم که دیگه چشمام باز

نمیشد نمیتونستم بدونه وحید زندگی کنم چند بار دس به خودکشی زدم ولی

 هر دفعه خدا نمیخواست که من بمیرم بعد از مرگ وحید تا الان سه سال که

میگذره من دیگه سعی نکردم با کسی دیگه آشنا بشم باز رفتم تو لاک تنهایی

 خودم بدتر از قبل بعد از وحید عاشق تنهایی شدم .....

       

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 19:6  توسط افشین  | 

خزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 15:10  توسط افشین  | 

وبلاگمو به امانت می سپارم

سلام دوستای گلم

از امروز وبلاگمو به دختر عموم سمانه سپردم بهش سر بزنین و کمکش کنین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 21:15  توسط افشین  | 

به امید دیدار

سلام دوستای گلم

باید به اطلاعتون برسونم که به علت یک سری گرفتاری ها شاید نتونم تا مدتها به دنیای وبلاگ نویسی برگردم دلم براتون واقعا تنگ میشه و هیچ وقت فراموشتون نمی کنم به امید آنکه روزی برسه که دوباره با شما عزیزان باشم

همه تونو از صمیم قلب دوست دارم و یه دنیا محبت نثارتون میکنم

 

نویسند وبلاگ:افشین

 

دلم شکسته نمی دانم چرا

ازدوری کیست نمی دانم به خدا

روزگار چرا اینگونه با من بی وفایی

شاید که نیست بر درد من دوایی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 9:13  توسط افشین  | 

عشق

عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق  یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:31  توسط افشین  | 

پول پرستان

زندگی برای آدم های که دنیا پرستند همچون مردابی است که در آن غرق شده اند و تنها یک چیز را می بینند و آن پول است و حاضرند بهترین کسای خود را فدا کنند و یک سکه ی ناقابل هم از دست ندهند اینها در بهشت خیالی خود بسر می برند در خواب و بیداری در شادی ها غم ها فقط ذهنشان به سوی آن تمایل دارد چنین کسانی فراموش کرده اند که خالقشان کیه و فراموش کرده اند که اگر خواست او نباشد هیچی نیستند اینها گرچه در ظاهر مانند انسانند ولی باطن شان  حکایت از مخلوقی دیگر دارد اینها خدایشان پول شده و وقتی به زرق برق خود نگاه می کنند به خود می بالند و احساس غرور می کنند و پیش خود فکر می کنند انسان مهمی هستند حتی بعضی از این انسان ها هستند که به فرزند خود هم رحم نمی کنند و از هر روزنه ای جهت ضربه زدن به فرزندشان برای بدست آوردن ثروت بیشتر استفاده می کنند و فراموششان شده که پروت اصلی چیز دیگه ای است که ندارند من این و عنوان می کنم چون کسانی را با این خلق و خو دیده ام که زندگی خانوده شان برایشان اهمیت نداشته و حتی باعث از بین رفتن بسیاری از زندگی ها شده اند تا پاره ای بر پروت ناقابلشان بیفزایندخدایا چرا این ها ذره ای به آفرینش اولیه خود فکر نمی کنند خدایا مگه تو اینها را خلق نکرده ای پس چرا اینها همه ارزش ها و ایده های مثبت را نادیده گرفته اند چرا این ها نمی دانند اگه تو راضی نباشی برگی از درخت جدا نمی شود آیا اینها واقعا نمی دانند یا خود را به کوچه علی چپ می زنند یا مثل کبک سر را زیر برف می کنند و فکر می کنند کسی آنها را نمی بیندمگر اینها نمی دانند که سهم شان از این دنیا کفنی بیش نیست یا ممکنه فکر کنند اصلا مرگی در کار نیست یا چیزای بیشتریبا خود می برند.

مگه این ثروت چیه که چشم آدم را کور میکنه و نمی ذاره جلوی پای خود را ببیند وقتی نیازمندی از کنارش رد میشه بجای کمک به او مسخر ه ش میکنه آیا این انصافه؟مگه او هم خالقش خدا نیست مگه او هم انسان نیست فرق تو اون فقط در چند برگ کاغذ بی ارزش به نام پول است که این پول ظاهر تو را زیبا کرده و تو را مورد احترام قرار داده و او را اینگونه خار و ذلیل ساخته این بدین معنی نیست که پول چیز بدیه و همه کسانی که پول دارند آدمای بدین اصلا اینجور نیست ومردان پول داری هم هسند که در کمال ادب و احترام زندگی می کنند و خیر شان به بقیه هم می رسه این ها کسانی هستن که خدا هم اونها را دوست میدارد.

خدایا کاری کن غرور و مال دنیا بر ما غلبه نکند و در همه حال ما بندگان خدمت گذاری باشیم که در درجه اول تو را فراموش نکنیم و در درجه دوم در خدمت خلق تو باشیم آمین.............

این داستان بر اساس مشاهده شخصی خود من از یک سری آدم های پول پرست تهیه شده و در پایان می خوام از شما بپرسم نظر شما در مورد چنین آدم هایی چیه و اگه موردی سراغ دارین در موردش تعریف کنین تا بقیه هم استفاده کنن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 22:27  توسط افشین  | 

خداوندا

خداوندا چه غریب و تنهایم امشب

خوان گسترده در دام بلایم امشب

زین پس تنها یارم تو باشی

زمی و یار وساقی گریزم که زین پس یارم تو باشی

چه حال و هوای گس و پریشانی دارم امشب

چنان که نه آسمان بینم و نه زمین امشب

پرده ی اشک کنار رفت ونور تو تابید

پشت این پرده وه که چه نوری تابید

دلم روشن شد از این نور بی همتا

دلیل روشنی دل من تویی ای خدا

ستایش کنمت از این پس هر روز و هر شب

ستاره ها هم با من هم صداین امشب

افشین زین پس غیر تو یاری ندارد

می وساقی و یار به کنار تنها تو دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 18:59  توسط افشین  | 

خداحافظی

خداحافظ دانشگاه

دلم گرفته نمی دونم چه آینده ای در انتظارمه دیروز آخرین روز امتحانات بود

امتحان زبان تخصصی داشتم درسی که خیلی ازش می ترسیدم و به ترم آخر موکولش کردم و دیگه چاره ای نداشتم باید پاسش می کردم من تو درس زبان کلا مشکل داشتم با یک سری بهانه ها و اینکه ترم آخرم بالاخره استاد و راضی کردم و یک جلسه بیشتر کلاس نرفتم خدایش استاد بامرامی بود همون دفعه اول که باهاش حرف زدم گفتم که یکی از درسام اینجا ارئه نشده و مجبورم برم شهر دیگه و کلاسش با درس شما تداخل داره اونم قبول کرد و قرار شد حذفم نکه البته اینم بگم من ترم اخر روی هم رفته چند جلسه ای بیشتر کلاس نمی رفتم چون 10واحد بیشتر نداشتم البته بجز کارآموزی و پروژه پایانی که اونهام کلاس ندارن آری اینجوری ترم آخرم مثل بقیه ترم ها با سرعت برق وباد گذشت اصلا یه روز که رفتم دانشگاه و دیدم که تو برد زدن که دانشجوها برن کارت ورود به جلسه بگیرن باورم نمی شد چقدر زود گذشت واقعا.....

ا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:38  توسط افشین  | 

رفت

رفت و چشمم را برایش خانه کردم بر نگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم بر نگشت
شب شنیدم عابری میگفت او افسانه بود
در وفایش خویش را افسانه کردم بر نگشت
زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش شانه کردم.بر نگشت
تادر ان غربت نسوزد از غم بی همدمی
جان و دل یکسر بر او بروانه کردم بر نگشت
تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
خویش را با دیگران بیگانه کردم .بر نگشت
عاقبت هم در امید اینکه بر میگردد او
عالمی را از غمش ویرانه کردم بر نگشت

**چه دنیای غریبی است این زندگی کردن و هر روز یک بازی را به نمایش میگذارد:هر روز یک بازی غمگین و یا زیبا را برای ما به روی صحنه میبرد و هر روز با یک چهره مقابل انسانها نمایان میشود یک روز:خوب و زیباست و یک روز با چهره ای که انسان مردن را ارزو میکند.روزهای خوب و بد مانند انسان هائی هستند که یک روز در یک لحظه می ایند و یک روز بی انکه خبر دهند میروند و انسان را با افکار خود تنها میگذارند**

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 16:21  توسط افشین  | 

تنهایم

تنهایم

شکسته بال هایم

ندارم پناهگاهی

تا بشینم در آن چند صباحی

بیچاره ام و در به در

از هیچ چیز ندارم من خبر

تنهایم

تو بگو چیزی برایم

گر چه من ندارم آشیانه ای زیبا

اما سرای خرابه ی من پر است ز مهر وفا

تنهایم

تو بیا سری بزن به سرایم

نشسته ام تک وتنها

چکار کنم تو بگو خدایا

تنهایم

شب وروز در انتظارند چشمهایم

تا که شاید کسی در بزند

به این خرابه سر بزند

نمیدانم چرا نمی آید

دوستدار من کسی نیست شاید

تنهایم

پرواز کرده روح در سرایم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 0:20  توسط افشین  | 

معما

معما؟

 مردی  زنی را بوسید از او پرسیدند چه نسبتی با او داری؟

گفت:مادر شوهر این زن با مادر زن من مادر و دخترند.

مرد با زن چه نسبتی داره؟

خواهشا اگه جواب دادین در موردش توضیح هم بدین////

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 16:54  توسط افشین  | 

تکرار

تكرار..........

روزی كه آمد تا روزی كه رفت،انگار در یك خلاء،یك رویا و یك آرزو گذشت،

آرزویی كه به نتیجه نرسید و هدفی كه به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یك

نقطه خالی با یك سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو كردم

كه هیچ‌گاه رفتنی بی برگشت تكرار نشود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 20:57  توسط افشین  | 

نامه ای به خدا

 

خدایا چرا هیچکی صدای مرا نمی شنود خدایا بعضی مواقع حس می کنم

تو هم دیگر طاقت شنیدن ناله های مرا نداری خدایا دارد چه بر سر من می

آید چرا همه چیز خراب و  ویران است چرا آن گونه که من می خواهم روزگار به پیش نمیرود چرا یک لحظه شادی به سراغ من نمی آید خدایا من غم را به خانه ی دلم دعوت نکردم خدایا من یک لحظه آرمش خواستم آیا این حق من نیست؟ مگه من چقدر گناه کرده ام آیا این تاوان گناهان من است؟آیا این سرنوشت من است؟یا اینکه تو این چیزها را برای من می خواهی؟خدایا به خداوندی خودت قسم می خورم که خسته شدم اگه این امتحانی از جانب توست اعتراف می کنم که رد شده ام  باختم خدایا دیگه تحمل ندارم به هر جا می نگرم تاریکیست به هرکجا چشم میدوزم ذره ای روشنایی نمی بینم خدایا خودت کمک کن  خدایا خودت دری از درهای رحمتت را بگشا ....خدایا...خدایا.............خدایا...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 22:1  توسط افشین  | 

اشتباه

چرا آدمها اشتباه می کنند؟؟؟؟

شما نظر بدین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:59  توسط افشین  | 

دلم تنگ است

دلم تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است


--------------------------------------------------------------------------------

آری به او بگوئید...

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...

به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم...

به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد...

به او بگوئید...بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام...

آری به او بگوئید...

بگوئید که...عاشق شده ام...

و تنها او را دوست می دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 19:59  توسط افشین  | 

نه؟؟؟؟؟؟؟

امروز شنیدم که گفت نه... دیگه همه چی تمام شد... بین ما هر چی

بوده فراموش کن...فراموش کن که منو داشتی... که روزگاری را با من گذراندی... آری

همه چیز به پایان رسیده خلاصه بگم می گوید آخر خطه شاید هم آخر دنیا

آخه مگه می شه به همین راحتی............

همه چیه به پایان برسه در حالی که من به آینده چشم دوخته بودم چه نقشه ها

که نکشیده بودم آخه سر چی؟ برای چی؟دلیل؟

همه چی بی جواب مانده اما مثل اینکه نباید جوابی بشنوم شاید حق نداشته باشم

میگن دنیا همین جوریه اما من که قبول ندارم....

ای کاش برای هر سوالی جوابی پیدا می کردی شاید اینجوری کمتر عذاب

می کشیدی...

ای کاش آدمها اینقدر سنگ دل نبودندو به حرف دل طرف مقابلشان

 هم گوش می کردن آخه مگه ما چقدر زنده ایم آخه ما از دنیا چه می

خوایم؟از خودمان چه می خوایم؟

آیا بهتر نیست با هم مهربان باشیم ودل همدیگه را نشکنیم و اگه قراره

جدایی هم باشه اونو با دلیل به طرفمان بفهمانیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/////

شما بگین بهترین راه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 17:48  توسط افشین  | 

در جایگاه متهم

وقتی آن روز فرا می رسد که بخاطر گناهی تورا محکوم می کنند که  حتی روحت هم از

آن خبر نداره وقتی به ناچار حکم گناهکار بودنت را می پذیری وقتی لقب های به

تو می چسبانن که در شان تو نیست از درون می سوزی وانگار دیگه هیچ کس تو

را باور نداره قسم می خوری همه بهت می خندند...

آن روز که عزیزترین کسان تو اعتمادشان نسبت به تو سلب شده ودیگر پاکی و

صداقت تورا باور ندارن و قضاوت های ناروا می کنن اشک های تو دیگر نمی تواند

بی گناهی تورا ثابت کند ناله هایت دیگر به گوش ها نفوذ نمی کند اعتقادات و منش تو دیگر

رنگ سیاهی به خود گرفته است وقتی حس می کنی هر کس وناکسی به تو کنایه های

جورواجور می زند از صمیم قلب می سوزی نابود شدن خود را حس می کنی وازخدا

تقاضا می کنی وجود تورا برای همیشه در این دنیای لعنتی پاک کند شاید در دنیای

باقی کسی پیدا شود تورا باور کند...

آش نخورده و دهن سوخته این همان ضرب المثلی است که در اینجا صدق میکند تو که

 تا دیروز مورد احترام همگان بودی امروز دیگه خبری از گذشته ی پاک تو نیست انگار که

خدا  تورا مجرم خلق کرده وبه اجبار از تو اعتراف گرفته شاید این رسم زمانه باشد

شاید این تقدیر تو باشد وهزران شاید دیگه...

اما آنچه مهم است این است که درون تو مثل همیشه پاک وزلاله و اگه تمام دنیا هم تورا محکوم

کند تنها یک نفر اون بالا هست که از بی گناهی تو مطلع است وبدان که فقط اوست گرداننده ی

چرخ گردون و بدون خواست و اراده او همه چیز بی معناست....   

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 9:11  توسط افشین  | 

باران دروغ

 

شاید تا دیشب طعم تلخ دروغ را حس نکرده بودم فهمیدن حقیقت بعد از یک عمر مرا شوکه کرده

نمی دانم چرا اینقدر روی من تاثیرگذار بود شاید به خاطر این بود که من هیچ وقت انتظار چنین چیزی را نداشتم من خودم آدمی هستم که روحیات متفاوتی با بقیه دارم اینو خودم نمیگم چون  کسانی که بامن در ارتباط

هستن اینومیگن طوری هستم که اگه بخوام دروغ بگم طولی نمی کشه که خودمو لو میدم یا بعد از اندک زمانی خودم اعتراف میکنم.

تا حالا فکر نمیکردم اونی که به اندازه تمام دنیا دوسش داشتم بیاد وبه من دروغی بگه که بزرگیش اندازه تمام

دنیا باشه می دونم شاید بخاطر خودم بوده یا شاید به قول قدیما دروغ مصلحتی خوبه اما نظر من اینه که دروغ دروغه و تحت هر شرایطی بده نمیدونم شایدم...

دروغ باران  لطمه جبران ناپذیری در زندگی به من وارد کرد که شاید هیچ وقت درست شدنی نباشد شاید اگه

من از حقیقت خبر داشتم زندگی طور دیگری رقم می خورد ولی چه میشه کرد فهمیدن واقعیت شاید دیگه بی فایده باشه

به نظرمن اگه انسان صداقت و راستگویی را سر لوحه زندگی خود قرار دهد خدا هم همواره پشتیبان او خواهد بود ودیگر لازم نیست که روزی خجالت زده راسپری کند وهمیشه سربلندو موفق خواهد بود ما همیشه باید این سوال را در ذهنمان تکرار کنییم و بگیم چرا دروغ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 9:45  توسط افشین  | 

سر انجام دوست داشتن

ای کاش میشد آنچه راکه در دل داریم بتونیم به زبان بیاریم و آنچه را نا گفته مانده بگیم شاید درس عبرتی باشه برای آنهایی که اشتباهات ما را تکرار میکنند انسان یک موجود متفاوت می باشد که شرشار از شگفتی هاست وشاید خودش هم نتواند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 14:11  توسط افشین  |